الهـی عظــم البـلاء ، برسان فـرجِ امام ما را ...


این شب ها ، قلم هایم در قلمدان ، جوهــر پس می دهند ؛

 بهـانـِۀ نوشتن از تو را می گیرند ! اما من ...

 من دستانم معلول شده اند به علّت ِ نبودنت ...

کجــایی ؟؟!

آغوشم را به ابــرها دادم برایت بیاورند ...

همین است که شَهـرت را مِـه گرفته !

فقط نمی دانم چرا باریدند این ابرها !؟

باور کـن نمی خواستم اشک هایم را هم بیاورند !
..


..

شاید برای از تـو گفتن باید سکوت کرد امّـا

 روزگارِ درازی ست که تـو در راهی

 و ما همچنان در انتظارِ خبرِ عظیمِ قاصـدک

 به پایِ آمدنت ایستاده ایم!

العَجَل یا مَولایَ یا صاحِبَ الزَّمان

/ 0 نظر / 6 بازدید